X
تبلیغات
رایتل

کتابنوشت

کوتاه نوشتهایی درباره کتابهایی که می خوانم

داش آکل/ صادق هدایت/ انتشارات صادق هدایت



داش آکل یکی از بهترین داستان های تقریبا کوتاهیه که تا بحال خوندم. یک مسیر خیلی خوب و پایانی عالی داره. داستان درباره پهلوانی جوان به نام داش آکل هست که در بین مردم شهر به جوانمردی مشهوره  و البته خیلی هم محبوب. و به خاطر همین هم مورد حسادت خیلی از اطرافیانش به خصوص یکی از پهلوانهای دیگه شهر به نام کاکارستم هست.و این کاکارستم دائما در تلاش برای پیدا کردن راهیه که جای داش آکل رو توی دل مردم شهر بگیره و دشمنی این دو نفر روزبه روز بیشتر و بیشتر میشه. 
تا اینکه در پی مرگ  یکی از اهالی شهر طبق وصیت خودش تمام ثروتش به داش آکل سپرده میشه. صاحب ثروت دختر زیبایی به نام مرجان داشته که داش اکل از اولین روزی که مرجان رو میبینه عاشقش میشه. داش آکلی که تا به حال تجربه قرار گرفتن در چنین شرایطی رو نداشته و برای این که وجهه اجتماعیش بین مردم از بین نره سعی میکنه آتش این عشق رو در دلش خاموش کنه و احساساتش رو نادیده بگیره . اما موفق نمیشه و با این کار باعث نابودی خودش میشه و...

        پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید که واقعا از بهترین داستان های ایرانیه !

تاریخ ارسال: چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:45 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 0 نظر

از این پس وبلاگ کتابنوشت در Blogspot خواهدبود

تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:51 ق.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 0 نظر

پایان


تموم شد.






تاریخ ارسال: شنبه 18 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 11:05 ق.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

کیمیا خاتون/سعیده قدس/نشر چشمه











اولین چیزی که علاقه مندم  کرد که کیمیا خاتون رو بخونم اسمی که حس اصالت می داد بود،بعد هم رابطه داستان با مولانا  که همیشه کنجکاو بودم تا درباره اش بیشتر بدونم.

راوی داستان کیمیا خاتون ، دختر محمدشاه ایرانی و کراخاتون،است. کیمیا خاتون، داستان زندگیش رو از کودکی لذت بخش و اسرار آمیز خودش در باغ خانه پدری تا زمانیکه وارد حرم مولانا و بعد هم حجله شمس میشه، توصیف میکنه. کیمیا خاتون از اولین روز زندگیش ننگ دختر بودن(از نظر پدرش هم دختر ارزشی نداشت) رو تحمل می کرد و تنها تسکینش گشت و گذار توی باغ بود، اما با ورودش به حرم مولانا وارد دنیای متفاوتی میشه . دنیایی که درش دوستی به نام علاءالدین پیدا میکنه که بعدها عاشق کیمیا میشه .

کرا خاتون،مادر کیمیا خاتون، سالها بعد از مرگ همسرش ،با مولانا، مفتی قونیه،  که مردی اسرار آمیز بود ازدواج میکنه.مولانا در نظر کیمیا خاتون فردی کاملا متفاوت از دیگران و بادیدگاه های جدیده که به عنوان یک شیخ محبوبیت خاصی بین مردم داره و در مجموع شخصیت مثبتی در داستان داره. هرچند به خاطر شمس دست به کارهایی میزنه که شخصیت مثبش رو تاحدی منفی میکنه. 

اما با ورود مرد آفاقی( شمس تبریزی) زندگی این شیخ مردمی و محبوب ، محدود به هم نشینی و مریدی شمس میشه و احوال تمام قونیه رو دگرگون میکنه.

تا اینکه شمس در اولین برخورد با کیمیا خاتون مجذوب نگاهش میشه و احساس میکنه محبوبی رو که سالهاست در جست و جوی اونه در وجود این دخترک کم سن و سال پیدا کرده و اینجا آغاز فصل  تازه ای از زندگی کیمیا خاتونه.

خانم سعیده قدس کتاب رو تقدیم به مادرشون کردند که در شبهای دراز زمستان گلابدره به جای لالایی براشون مثنوی میخواند( این عین عبارت بود). هرچند سعی شده داستان خیلی دور از واقعیتهای تاریخی زندگی افراد نباشه، اما بازهم خالی از تخیل نیست.


"من از همان ایتدا با یاس ها سر و سری داشتم؛ یا شاید آنها با من روز و رازی داشتند. یک جوری یکدیگر را میفهمیم. زود باهم یکپارچه می شویم ....

از مادرم که پرسیدم گفت: شاید برای اینکه تو با آنها به دنیا آمدی، با بهار، میگفت: خوب به یاد دارم وقتی که به دنیا آمدی با اولین نگاه تو را در سبدی از ترکه یاس در کنار بسترم یافتم. به دستور پدرت حجله ای از یاس برای من و تو آراسته بودند. گل ها با رنگهای لطیف و عطر روح افزا تولد تو را از جانب او به من تهنیت می گفتند..."(صفحه 18)



"بارالها... تو خود می دانی تسخیر دل یاغی و کولی صفت ما کار هر کسی نبود و می دانی دل ما با هوس بیگانه است.حکایت من این است که تو را در کیمیا یافتم. به عشق وصل توست که پا در این بیابان پرمغیلان گذاشته ام..."( صفحه 244)

 

این کتاب به خاطر قلم بسیار روان و گیرایی که داره از سال 83 تا به حال 22 بار چاپ شده. از اینکه تابحال اسم خانم قدس رو نشنیده بودم ناراحتم و الان خیلی خوشحالم که تونستم با ایشون آشنا بشم.



تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:25 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 6 نظر

کافه پیانو/ فرهاد جعفری/نشر چشمه



چند هفته پیش کافه پیانو رو دست یکی از دوستام دیدم و گرفتم تا بخونمش. اول از اسمش خوشم اومد بعدم از نشرش . به نظر کتاب جالبی میومد.تند و تند تا نصفش خوندم. داستانش درباره مردی بود که یک کافه برای جور کردن مهریه همسرش که ازش جدا شده بود راه انداخته بود و  درباره آدم های عجیبی که به کافه میومدند صحبت می کرد و زندگی روزمره اش توی کافه. نثر گرم و صمیمی و خیلی روانی داشت و موقع خوندنش داشتم کیف  می کردم. هرچند بعضی بخشهای خیلی بی مزه و بی فایده ای داشت اما میشد اونا رو ندیده گرفت.  تا اینکه دیگه به جایی رسیدم که واقعا نمیشد ندیده گرفت. چند صفحه داشت که به حدی(  نمیدونم اسمشو چی باید بذارم) زشت و بد و مبتذل( و هرچی که دوست دارین فکر کنین) بود که دیگه نمیشد نادیده گرفتشون. واقعا از اینکه چند ساعت وقت گذاشته بودم تا بخونمش عصبانی شدم و از اینکه نویسنده اش کلی وقت گذاشته بود تا یه چنین کتابی رو بنویسه تا مردم بخونن خیلی عصبانی تر. به هر حال من که هیچ چیز مفیدی توی این کتاب ندیدم حتی اونقدر هم احساس خوبی منتقل نمی کرد که بگم به این دلیل بخونیدش. و دقیق نمیدونم که باید بگم به این نویسنده به هر حال احترام میذارم یا نه؟؟( واقعا نمیدونم،نمیخوام بگم برام محترم نیست)

با این توصیفات دوست دارین بخونیدش؟؟؟

البته من خیلی خیلی دوست دارم بدونم که نظر دیگرانی که این کتاب رو خوندن درباره اش چیه؟؟ و کسی از این کتاب چیزی یاد گرفته یا نه ؟؟ و چی یاد گرفته؟؟ چون از اجازه انتشار و فروش بالای این کتاب خیلی تعجب کردم!




تاریخ ارسال: شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 08:07 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 4 نظر

باغ آلبالو/ آنتوان چخوف / سیمین دانشور/ نشر قطره/۱۱۰ صفحه






نمایشنامه باغ آلبالو آخرین اثر چخوفه که در سال 1903 نوشته شده و 4 پرده داره. داستان درباره باغ آلبالوی بزرگ و قدیمی هست که صاحبش از اشراف زادگان روسیه است و با وجود وابستگی شدیدش به باغ آلبالو در پی اتفاقاتی مجبور به فروش و ترک باغ میشه.

مادام رانوسکی، صاحب باغ، هنوز آرزوی روزهای گذشته رو داره و در تصوراتش هنوز هم خودش رو یک اشراف زاده ثروتمند می بینه. با وجود اینکه در فقر و زوال هستند مادام رانوسکی مثل یک اشراف زاده زندگی میکنه و قصد فراموش کردن باغ آلبالو رو نداره. اطرافیانش هم بدون هیچ گونه تلاش و مبارزه ای در انتظار فرا رسیدن روز وداع با باغ هستند. تمام شخصیتهای نمایش خودشون رو به دست تقدیر سپردند و هیچ کدام نقش برجسته ای رو ایفا نمی کنند. رکود و بی حاصلی در سراسر فضای داستان موج می زنه.

در مقدمه مترجم اومده که از دید بسیاری از نویسندگان این کتاب پیش بینی چخوفه درباره انقلاب روسیه و باغ آلبالو نمادیه از اشرافیت که با انقلاب روسیه ( فروش باغ آلبالو) رو به افول هست. فروش باغ به یک ملاک دهقان زاده هم روی کار اومدن طبقه پایین تر رو خیلی خوب نشون میده.

 

این کتاب در ایران دو ترجمه داره. یکی ترجمه خانم سیمین دانشور که خوب و روانه( نشر قطره) و ترجمه دوم ، ترجمه خانم ناهید کاشی چی هست که انتشارات جوانه توس اون رو به چاپ رسونده. 


-( از پنجره توی حیاط را نگاه می کند) ای دوره کودکی! ای دوره بی گناهی و معصومیتم! در این اتاق بچه ها می خوابیدم.از اینجا توی باغ را نگاه می کردم. صبح که بیدار می شدم شادمانی در من جان می گرفت. و باغ آلبالو درست همین طور بود که الان هست. هیچ چیز آن تغییر نکرده است( از خوشی می خندد) همه آن، سر تا پای آن از شکوفه سفید است. ای باغ آلبالوی من بعد از پاییز تیره و تار و بارانی، و زمستان سرد،باز جوانی را از سر گرفته ای.از خوشی سرشار هستی و فرشتگان آسمانی تو را ترک نگفته اند. اگر من می توانستم این بار سنگین را از روی دلم بردارم و شانه ام را از زیر این باغ خالی کنم و گذشته ام را از یاد ببرم...


صحنه آخر


بی حرکت دراز می کشد. صدایی از دور مثل اینکه از آسمانها شتیده می شود.صدای سیم تاری است که پاره شده. صدا خاموش می شود.ناله ای است . سکوتی همه جا را می گیرد و فقط از دور، از باغ آلبالو، صدای گنگ تبری که درختها را می اندازد شنیده می شود.





تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 07:18 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 2 نظر

یک هلو، هزار هلو/ صمد بهرنگی/سال انتشار: 1348/ کتاب صوتی


بغل ده فقیر و بی آبی باغ بسیار بزرگی بود، آباد آباد. پر از انواع درختان میوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود که اگر از این سرش حتی با دوربین نگاه می‌کردی آن سرش را نمی‌توانستی ببینی.

چند سال پیش ارباب ده زمین‌ها را تکه تکه کرده بود و فروخته بود به روستاییان اما باغ را برای خودش نگاه داشته بود. البته زمین‌های روستاییان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده یک همواری بزرگ در وسط دره داشت که همان باغ اربابی بود، و مقداری زمین‌های ناهموار در بالای تپه‌ها و سرازیری دره‌ها که روستاییان از ارباب خریده بودند و گندم و جو دیمی می‌کاشتند.
خلاصه. از این حرف‌ها بگذریم که شاید مربوط به قصه ی ما نباشد.
دو تا درخت هل
و هم توی باغ روییده بودند، یکی از دیگری کوچکتر و جوانتر. برگ‌ها و گل‌های این دو درخت کاملا مثل هم بودند به طوری که هر کسی در نظر اول می‌فهمید که هر دو درخت یک جنسند.
درخت بزرگتر پیوندی بود و هر سال هلوهای درشت و گلگون و زیبایی می‌آورد چنان که به سختی توی مشت جا می‌گرفتند و آدم دلش نمی‌آمد آنها را گاز بزند و بخورد.
باغبان می‌گفت درخت بزرگتر را یک مهندس خارجی پیوند کرده که پیوند را هم از مملکت خودشان آورده بود. معلوم است که هلوهای درختی که اینقدر پول بالایش خرج شده باشد چقدر قیمت دارد.
دور گردن هر دو درخت روی تخته پاره یی دعای « وان یکاد» نوشته آویزان کرده بودند که چشم زخم نخورند.
درخت هلوی کوچکتر هر سال تقریباً هزار گل باز می‌کرد اما یک هلو نمی‌رساند. یا گل‌هایش را می‌ری
خت و یا هلوهایش را نرسیده زرد می‌کرد و می‌ریخت. باغبان هر چه از دستش برمی آمد برای درخت کوچکتر می‌کرد اما درخت هلوی کوچکتر اصلا عوض نمی‌شد. سال به سال شاخ و برگ زیادتری می‌رویاند اما یک هلو برای درمان هم که شده بود، بزرگ نمی‌کرد.


داستان از زبان درخت هلوی کوچولویی روایت میشه که سالهاست قصد میوه دادن نداره. درخت هلو داستان زندگیشو از روزی که هلوی بزرگ و آبداری بوده تعریف میکنه تا روزی که تبدیل به درخت تنومند و پر از شکوفه ای میشه. از روزهایی تعریف میکنه که تصادفا به دست دو تا پسر بچه توی ده میفته  تا روزی که این بچه ها هسته هلو رو توی باغی می کارند و با محبت و عشق ازش مراقبت می کنند تا بزرگ بشه و شکوفه های زیادی بیاره. اما درخت روزی تصمیم بزرگی می گیره و ...


داستان خیلی خیلی قشنگ و لذت بخشیه. اگر از خوندن داستان های ساده لذت می برید حتما این کتاب رو بخونید( یا گوش بدید). هر چند کتاب صوتی هیچوقت لذت کتاب کاغذی رو نداره اما لحن خانومی که داستان رو می خونند خیلی دلنشینه. برای دانلود این کتاب صوتی( که ۵۶ دقیقه است) می تونید از اینجا استفاده کنید.




تاریخ ارسال: جمعه 26 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 01:22 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 2 نظر

شمایل تاریک کاخها/ حسین سناپور/ نشر چشمه

شمایل تاریک کاخها روایتی تاریخیه که از زبان دو نفر که سعی دارند به گذشته خودشون پی ببرند بیان میشه. کتاب شامل دوبخش "شمایل تاریک کاخها" و "آتش بندان" هست.


داستان اول(آتش بندان) داستان مردیه که در جست و جوی هویت ایرانی خودش از فرانسه، که سالهاست درش زندگی میکنه، به ایران سفر میکنه و به زادگاهش یعنی یزد میره. در کوچه پس    کوچه های یزد، بین خواب و بیداری و در رویاها به گذشته سفر میکنه و با دستورها ( روحانیون زردشتی)، ملاقات داره و با گذشته ایران و دین زردشت ( که دین خودش هم هست) بیشتر آشنا میشه. داستان با رفت و برگشت های اون مرد به زمان حال و گذشته ( زمان قاجار که زردشت از اقلیتهای دینی محسوب میشد) روایت میشه و گریزی هم به ظلم هایی شده که در اون زمان مسلمانان نسبت به  زردشتی ها  داشتند. به گفته خود  نویسنده در مقدمه کتاب، این داستان شرح سفر واقعی یکی از دوستانش از فرانسه به ایرانه که برای داستان شدن نیاز به اضافه کردن چیزهایی داشت.

داستان دوم( شمایل تاریک کاخها) هم مثل آتش بندان روایت سفریه برای شناخت بیشتر گذشته ایران. اما این بار داستان، سفر به اصفهانه. مردی که در سفرش به اصفهان در بین کاخها و بناها به راز و رمز هایی از حکومت شاه عباس صفوی پی میبره . با سفر خیالی به گذشته ظلم ها ( و گاهی هم لطفهای) شاه عباس رو در زمان حکومتش میبینه.

در مجموع کتاب جالبیه . اما نه یک داستان کامله و نه یک روایت تاریخی کامل. حد واسط داستان و روایت تاریخیه. اما به هر حال  میتونه با رسوم و باور های ایرانیان گذشته آشناتون بکنه. این کتاب رو نشر چشمه به چاپ رسونده و شامل ۲۲۰ صفحه هست.



تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:52 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 7 نظر

اگر داوینچی مرا می دید/ کامبیز درم بخش/ نشر افق


"اگر داوینچی مرا می دید" کتابیه شامل 54 کاریکاتور به همراه نوشته هایی ( فارسی-انگلیسی) در کنار این کاریکاتورها. کاریکاتورها بیشتر درباره افکار دوران کودکی درمورد دنیای بزرگترهاست . در مورد این کتاب همین بسه که یک کتاب خیلی عالیه و  واقعا ارزششو داره که داشته باشیدش و هر از گاهی وقتی از جلوی کتابخونتون رد میشید، برش دارید و کلی باهاش کیف کنید و بخندید (:

آقای "کامبیز درم بخش" تا بحال بیش از 60 نمایشگاه انفرادی و گروهی در ایران و سایر کشورها بر پا کردند  و جوایز معتبری هم گرفتند. نشر افق هم تا امروز  5 جلد از کتابهای ایشون رو منتشر کرده.




اولین کسی که باهاش عید دیدنی کردم ماهی قرمز توی تنگ بود
The first one I met for the new year was the goldfish in the bowl


تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:51 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

کتابت را جا بگذار

کتابت را جا بگذار ( معرفی سایت کتاب مسافر)


حتما تا حالا اسم طرح " کتابت را جا بگذار" به گوشتون خورده ؟ اگه نمیدونید چیه براتون توضیح میدم . 
طرح "کتابت را جا بگذار" طرحیه که در اون شما کتابی رو که خوندید و سالهاست توی کتابخونتون مونده ،یا شاید هم در حال خوندنش توی پارک یا مترو هستید ، راهی سفری میکنید که در این سفر کتابتون به دست آدمای دیگه ام برسه و بقیه هم ازش استفاده کنند. این طرح از چند سال پیش در اروپا اجرا میشه و تا حالا نتیجه خوبی هم داشته . مدتیه که این طرح توی کشور ما هم در حال اجراست ، اما مسلمن برای خیلی از ما جدا شدن ازکتابامون و جا گذاشتنش برای آدمایی که نمیشناسیمشون خیلی سخته. برای همین هم عده ای آدم کتابدوست!!! سایتی رو راه اندازی کردند  که میتونید اسم کتابی رو که میخواین جا بگذارید رو در اون یادداشت کنید تا به شما کدی داده بشه  و بعد شما پیگیر بشید که کتابتون کجاها رفته و حالا پیش کیه؟( البته اگر اون افراد هم توی سایت اطلاع رسانی کنن که حالا این کتاب دست منه ) و میتونید از اون افراد حال کتابتون رو بپرسید و نظرشون رو درباره اش بفهمید.
مطمئنم اگر سری به این سایت بزنید در در همون لحظه تصمیم میگیرید که از یکی از بهترین کتاباتون خداحافظی کنید و اون رو راهی سفر درازی کنید. 

آدرس سایت کتاب مسافر: www.ketabemosafer.com


تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:50 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

همشهری داستان/ دی 89/ 1500 تومان


 مجله همشهری داستان یک مجله حدودن 200 صفحه ایه  در قطع رقعی ( همین الان فهمیدم اسم این قطع چیه )( 22*cm 14 )  که برای یه مجله خیلی جالبه .  همشهری داستان پر از داستان و مصاحبه و زندگینامه آموزنده است که مثلشونو شاید هیج جای دیگه ای پیدا نکنید . قیمتش هم خیلی مناسبه و هر ماه چاپ میشه ( یعنی ماهنامه اس).اگر تا حالا هیچ کدوم از شماره های این ماهنامه  رو نخوندید ، همین امروز پیدا کنید و بخرید،  چون شماره دی خیلی عالیه . برای اینکه بیشتر با مطالبش بیشتر آشنا بشید عنوان بعضی ها رو اینجا مینویسم :

    خانه کاغذی.............هنری برومل
     شلیک به مرگ.........حبیبه جعفریان
     سرفه در کنسرت......هانریش بل
     قادر شدن پشه بر پیل ( گزیده ای از حمزه نامه)
     زائر زار و نزار مزار.........رضا امیر خانی
     نامه ای کنار جسد..............ماریو بارگاس یوسا
     نوشتن مثل دویدن است( عادت های نویسندگی تریسی شوالیه)
     حرفه ای ترین لطیفه دنیا.......گفت و گو با کورت وونه گوت
     شهد گل پارچه ای...........مرجان بصیری
     پیراهن گمشده هدا گابلر........اصغر عبداللهی

با مجله داستان لذت داستان خوندن رو بیش از پیش خواهید چشید.



تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:34 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

مرد داستان فروش/ یوستین گاردر/ مهوش خرمی پور/ کتابسرای تندیس


مرد داستان فروش روایت مردی متنفر از شهرته که در میان مردمی تشنه ی نام و شهرت زندگی میکنه . داستان از جایی شروع میشه که پیتر( راوی داستان ) قادر به کنترل افکارش نیست . ایده های ناب و عجیبی توی ذهنش وجود داره و پیتر نمیتونه تمرکز کنه و این ایده ها رو، روی کاغذ بیاره . هر چند اگر تمرکز هم می داشت هرگز این کار رو نمیکرد چون به هیچ وجه نیازی به شهرت در خودش احساس نمیکنه .
بعد از مدت خیلی زیادی کلنجار رفتن با خودش و وجدانش ( توی داستان هم وجدانش شخصیت جداگانه ای داره ) ، تصمیم میگیره این ایده های نابش رو به آدمایی بفروشه که شیفته شهرتند و برای نوشتن یه کتاب خوب حاضرند بهای زیادی بپردازند .
اما در همین راه به تدریج تبدیل به آدمی میشه که تمام عمرش ازش نفرت داشته و در نهایت درست در جایی که رو به سقوطه ، با یک اتفاق خیلی عجیب ( که اصلا لو نمیدم ،منتظر نباشید) ، دوباره خودش رو پیدا میکنه و به شخصیت آرمانی همیشگی خودش تبدیل میشه .
متن کتاب چندین داستان رو در خودش داره که ایده های ذهن پیتر هستند و هر کدوم به اندازه یک کتاب جدا قشنگ و باارزشند.
موضوع کتاب خیلی خیلی نو و جالبه . علاوه بر موضوع خیلی خوبش ، متن پر معنایی هم داره ، ترجمه اش هم بد نیست( این یعنی خوبه). در ضمن طرح روی جلدشم خیلی خیلی قشنگه و خوب انتخاب شده . کتابیه که در حین خوندنش  احساس خوشبختی به خواننده میده .
 از یوستین گاردر( یا یاستین گاردر)   کتابهای "دختر پرتغالی، دنیای سوفی ، راز فال ورق و زندگی کوتاه است " هم در ایران منتشر شده.

تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:33 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

سرزمین گوجه های سبز/ هرتا مولر/ غلامحسین میرزا صالح/ نشر مازیار


"سبزه ها در اندرون ذهن ما قد می کشند.وقتی ما لب می گشاییم،سرشان چیده   میشود؛حتی وقتی لب فرو بسته ایم چنین است " 

"از نظر من هر مرگی شبیه به یک کیسه است؛ هر کسی که می میرد کیسه ای لبریز از  کلمات از خودش به جا می گذارد"
( صفحه 10)

داستان در رژیم خفقان آور چائوشسکو حاکم مادام العمر رومانی اتفاق میفته . در حالیکه مرگ در چهره تمام کشور موج  میزنه عده ای به فکر فرار هستند ؛ غافل از اینکه فرار نتیجه  ای جز مرگ  در بر نداره ؛ باز هم مرگ . مرگی که بوی اون تمام کشور رو در بر گرفته و مردم به قدری به اون عادت کردن که حتی از مرگ نزدیکترین کسانشون هم به راحتی می گذرن.
در حالی که بی مهری  و خون آشامی در قلب تمام مردم رخنه کرده ؛ گروهی دانشجو در پی تحصیل و یک زندگی بهتر از شهرهاشون به پایتخت رومانی  مهاجرت می کنند. این دانشجو ها سعی دارن تا اجازه ندن اندیشه های دیکتاتوری که ذهن تمام مردم رو پر کرده  به افکارشون راه پیدا کنه . اما دیکتاتوری به قدری شدیده که با وجود مقاومت این گروه باز هم بیشترشون یا دست به خودکشی می زنند و یا ماموران حکومت اونها رو نابود میکنند. داستان هم از زبان یکی از این دانشجوها بیان میشه که دوستانش به او خیانت می کنن.
هر سخن و اعتراضی پیش از اینکه به زبان برسه سرکوب میشه و در مورد عده ای حتی افکار اعتراض آمیز هم ممنوعه . 
هرتا مولر به خوبی ، تاثیر چنین شرایطی رو در زندگی افراد مختلف با سطح سواد و آگاهی های مختف بررسی کرده. فضا سازی کتاب هم فوق العاده و به شدت تاثیر گذاره . اوضاع اجتماعی  آشفته رومانی به قدری چندش آور و رقت انگیز توصیف شده که گاهی از خوندن ادامه کتاب منصرفت میکنه .
سرزمین گوجه های سبز( که در آلمان و رومانی با نام قلب حیوانی چاپ و منتشر شده) عجیب ترین کتابی بود که من تا به امروز خوندم . پیش از این کتابهایی با چنین موضوعاتی  خونده بودم اما چون نویسنده کتاب از کسانی بوده که بارها از طرف حکومت رومانی تهدید به مرگ شده( به خاطر مخالفت با پیوستن به دستگاه امنیتی چائوشسکو) ، کتاب خیلی طبیعی تر و حقیقی تر به نظر می رسه . در ضمن باید بگم که این کتاب که در زمینه ادبیات سیاسی نگارش یافته ، در سال 2009 موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی هم شده .
اما به هر حال فکر میکنم خیلی ناامیدی و یاس در کتاب وجود داره و تا آخر هم کوچکترین کورسوی امیدی در داستان دیده نمی شه و اصلن کتاب  لذت بخشی نیست؛


تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:30 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

هم خوانی کاتبان/ گرد آوری حسین سناپور/ نشر دیگر

سلسله در سلسله شاهدانند کاتبان ...(هوشنگ گلشیری)

کتاب هم خوانی کاتبان  ، درباره زندگی و آثار هوشنگ گلشیری هست که توسط حسین سناپور گرد آوری شده و شامل مقالاتی از افراد مختلفیه که دستی به قلم دارند. گویا فکر انتشار چنین مجموعه هایی از آثار و زندگی نویسندگان و شاعران ایران اولین بار به ذهن خود آقای گلشیری رسیده ، اما بیماری که دامنشون رو گرفت اجازه نداد تا به کارشون ادامه بده . در نتیجه کسانیکه در این فکر با او همکار و هم اندیشه یودن تصمیم میگیرن اولین و آخرین کتاب از این مجموعه رو به هوشنگ گلشیری اختصاص بدند.
همونطور که در بالا هم گفتم کتاب مجموعه ای هست از مقالات و نقد و نظر که توسط همکاران و دوستان هوشنگ گلشیری در باره آقای گلشیری و آثارش نوشته شده. البته بخش "نگاهی به حیات خود" به قلم خود آقای گلشیریه  که خیلی زیباست . و کتاب با گفت و گویی از هوشنگ گلشیری با مهدی قریب ،کوروش اسدی، اکبر تقی نژاد و عنابت سمیعی پایان میگیره .  فکر میکنم برای کسی که حتی یکی از کتابهای ایشون رو خونده باشه یا تصمیم به خوندنش داره ، جالب باشه در مورد زندگی این نویسنده ، عقاید و علایقش بدونه چون اینطوری حضور نویسنده رو در تک تک جملات کتابهاش ، عمیقا درک میکنه . در بخش های مختلف کتاب در باره هر کدوم از کتابهای هوشنگ گلشیری ، سال انتشار و شرایط اجتماعی اون سال و دلیل نویسنده برای نوشتن اون کتاب توضیحاتی داده شده که  فکر میکنم  این اطلاعات ،داستانهای آقای گلشیری رو توی ذهن خواننده کاملتر میکنه .توی بخش های پایانی کتاب هم ، چند شعر و داستان کوتاه و مقاله از هوشنگ گلشیری چاپ شده . توی بعضی از صفحات هم عکس هایی از دوره های مختلف زندگی ایشون هست.
جلد کتاب هم خیلی برای من جالب بود . روی کتاب عکس هوشنگ گلشیری چاپ شده همراه با جملاتی ( یا بهتر بگم دست نوشته های کوتاهی) از هوشنگ گلشیری به خط خودشون که جذابیت خاصی به کتاب داده . در مجموع کتاب خیلی خیلی کاملی برای شناخت این نویسنده است که ای کاش ، بیمار نمیشد و درباره دیگران هم مینوشت .


تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:29 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

لیلی نام تمام دختران زمین است/ عرفان نظر آهاری/ نشر صابرین

خدا مشتی خاک برگرفت.  می خواست لیلی را بسازد . از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه باخبر شود عاشق شد . سالیانی است که لیلی عشق می ورزد . زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد ، عاشق میشود. لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان .


لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام کتاب دیگه ای از عرفان نظرآهاریه که بر محور ستایش عشق و پاکی می چرخه . خدا عاشق مخلوقش لیلیه و لیلی هم به خدا عشق می ورزه. خدا شعله ای از عشق رو در قلب لیلی قرار میده و لیلی از گرمای شعله میسوزه تا زمین رو گرم نگه داره و نسل لیلی های روی زمین ادامه پیدا کنه .خدا از لیلی میخواد که حتی بعد از سوختنش هم زندگی کنه ، بمونه و زندگی کنه تا شعله عشق توی سینه اش هرگز خاموش نشه . تا زمین همیشه آکنده باشه از عشق و پاکی . پر از لیلی !!! کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است ، از سری کتابهای دانه است که توسط نشر صابرین به چاپ رسیده .


تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:27 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

ماجرای کفترکش/ سید مصطفی و سید امین حسینیون/ نشر ثالث


در اولین صفحه کتاب این جملات نوشته شده :

به سال 401 هجری قمری در سراسر خطه خراسان ، قحطی هولناکی روی داد که سالخوردگان نظیر آن را به یاد نداشتند.مردم از کودک و جوان تا پیر در حالیکه فریاد می زدند :"گرسنه ام، گرسنه ام " نقش بر زمین می شدند و جان به جان آفرین تسلیم می کردند . کار به جایی رسید که مادر ، فرزندش را و برادر، برادرش را ، و شوهر زنش را خورد . کم کم مردم یکدیگر را در کوچه ها و خیابانها می ربودند و از گوشت هم تغذیه می کردند . در خانه های آنان سرهای زیادی از انسانها یافت شد که تنشان راخورده و روغن بدنشان را آب کرده بودند.                                                                           
                                               (تاریخ عتبی ؛ 401 هجری قمری )


ماجرای کفترکش با آزادی مردی از زندان شروع میشه که برای امرار معاش مجبور به فروختن کفترهای عزیزتر از جونش میشه. با فروش کفترها به پیرمردی سفیدپوش (!!!!) با فرقه ای آشنا میشه که هدفشون بیدار کردن روح شرارت و جنایت در انسانه . بعد از مدتی که ابی دودست(همونی که از زندان آزاد شده بود) با جسم مرده کفترهاش مواجه میشه تصمیم میگیره از اون فرقه انتقام بگیره. تمام داستان حول فرقه ای میچرخه که در تلاش برای پیدا کردن 7 قسمت وردی هستند که سالها پیش برای رهایی از قحطی خراسان ازش استفاده شده بوده و قدرت زیادی داشته و حالا 7 تکه اون در 7 جای کشور دست 7 رماله . گروه در پی یافتن اون 7 تکه به 6 نقطه سفر کردند و رمالها رو کشتن و حالا ابی دودست سعی داره که از کشته شدن اون یک  نفر باقیمانده جلوگیری کنه و ماجرا با این هدف ادامه پیدا میکنه و پایان جالبی هم داره . زبان تا حد زیادی عامیانه و فضاسازی برخی قسمتهای کتاب عالی هستن تا جاییکه گاهی خارج شدن از اون فضا و قرار نگرفتن در جریان دعوا یا مشاجره به سختی ممکن میشه . کتاب عجیبیه ، انقدر که باعث میشه تا آخرین صفحه و آخرین سطر کتاب زمین گذاشته نشه . این کتاب  رو نشر ثالث به چاپ رسونده.

تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:22 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

شازده احتجاب/ هوشنگ گلشیری/ نشر نیلوفر


شازده احتجاب ، آخرین فردیه که از خاندان قاجار توی دنیای ما زندگی میکنه. شازده آدم ضعیف النفسیه که قادر نیست حکومت استبدادی شاهان گذشته ایران رو ادامه بده و سنتها و فرهنگ شاهان رو پیش ببره. در واقع کتاب بررسی تاریخ و فرهنگ گذشته ایرانه و فروپاشی تدریجی نظام شاهنشاهی در ایران. راویان داستان افراد مختلفی هستند که زندگی شازده و خانواده اش رو از دیدگاه های مختلف خودشون بیان میکنن. گاهی همین چند راوی بودن، باعث سردرگمی میشه تا جایی که مجبور میشی برای فهمیدن اینکه راوی کیه چندین بار یک قسمت رو بخونی و فکر میکنم یکی از هدفهای چند راوی بودن داستان هم همین بوده. شخصیتهای داستان افراد خانواده شازده احتجاب هستن که با نگاه کردن شازده به قاب عکسها ، گویی، از قابها بیرون میان و خاطرات گذشته شازده رو براش تداعی میکنند. یادآوری استبداد و شکنجه مردم بوسیله  پدرانش شازده رو آزار میده تا جایی که برای رهایی از این آزارها ، از هیچ کاری دریغ نمیکنه. تمام کتاب در آخرین روز زندگی شازده ، که بیماری سل و سرفه ها پایان بخش زندگی اش هستن، اتفاق میفته و  کتاب با پایان زندگی شازده ،به فرجام میرسه. 

کتاب با این جملات آغاز میشه:


"شازده احتجاب توی همان صندلی راحتی اش فرو رفته بود و پیشانی داغش  را روی دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه میکرد . یک بار کلفتش و یک بار زنش آمدند بالا. فخری در را تا نیمه باز کرد . اما تا خواست کلید برق را بزند، صدای پا کوبیدن شازده رو شنید و دوید پایین. فخرانساء هم بالا آمد باز شازده پا به زمین کوبید ..."

تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:21 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

بالاجا قارا بالیق(ماهی سیاه کوچولو)/ صمد بهرنگی/ نشر بهرنگی


صمد بهرنگی محقق ، داستان نویس و شاعر آذری زبان ، به سال 1318 در تبریز به دنیا آمد. او تحصیلات خود را در زمینه زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تبریز ادامه داد. در سال 1339 اولین داستان منتشر شده اش به نام "عادت" را نوشت.تحقیقاتی نیز در جمع آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده است. برخی از آثار صمد بهرنگی با نامهای مستعار به چاپ رسیده است . از جمله نامهای مستعار وی : "ص.قارانقوش" و "بهرنگ" و "بابک بهرامی" و "ص.آدام"و "آدی باتمیش" هستند . از مهمترین آثار وی میتوان به "بالاجا قارا بالیق" ، "کوراوغلو و کچل حمزه" ، "اولدوز و کلاغها"، "بی نام" و "کچل کفتر باز" اشاره کرد.  

کتاب "بالاجا قارا بالیق" همونطور که از اسمش پیداست به زبان ترکی نوشته شده  و اسد  بهرنگی ترجمه فارسی جدید این کتاب رو توسط انتشارات بهرنگی به چاپ رسونده. کتاب، داستان ماجراجویی ماهی سیاه کوچولوییه که عشق دیدن دنیا رو داره. این ماهی با مادرش و بقیه ماهی ها توی جویبار کوچیکی زندگی میکنه و کار هرروزه اونها جزگشت و گذار چیزی نیست . اما ماهی کوچولو بالاخره روزی از این گشتن ها خسته میشه و تصمیم میگیره به دنبال آخر جویبار بره. ماهی کوچولو مثل همه کسانیکه متفاوت فکر میکنن مورد تمسخر دیگران قرار میگیره و هرکس به نحوی سعی میکنه اونو از تصمیمش منصرف کنه. با این حال ، تصمیم ماهی کوچولو جدیه و اون سفرش رو شروع میکنه. خواننده کتاب با اون همسفر میشه . با مشکلاتش درگیر میشه و همراهش چیزای جدیدی رو تجربه میکنه . یاد میگیره که باید فقط وفقط به هدفش فکر کنه و مانع های سر راهش رو هر طور که شده برداره. همراه ماهی سیاه کوچولو به ماهی های دیگه میفهمونه که اختلاف بین کسانیکه هدف مشترکی دارن همیشه به تباهی و نابودی می انجامه. همراه ماهی یاد میگیره که بعضی وقتا چیزایی که هرروز وهررزو با اونا مواجهیم میتونن رنگ و بوی دیگه ای بگیرن و یه جور دیگه خودشون رو به ما نشون بدن . پس باید متفاوت از هرروز بهشون نیگاه کنیم.  و سر انجام ، شاید لازم باشه برای رسیدن به هدفش خودش رو هم فدا کنه .

با اینکه میدونستم تقریبا همه مردم این کتاب رو خوندن ، باز هم راجع بهش نوشتم . تا اگر حتی یک نفر وجود داره که اونو نخونده حتما پیدا کنه و بخوندش و کسانی هم که سالها پیش خوندنش بازم یادش بیفتن و به یاد صمد بهرنگی یک بار دیگه مطالعه کنن که کتابی بی اندازه زیباست.

تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:20 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 2 نظر

مدیر مدرسه/ جلال آل احمد/ نشر امیرکبیر



مدیر مدرسه یکی از بهترین و تحسین شده ترین کتابهای آل احمد است. همونطور که از اسمش پیداست، کتاب، داستان زندگی مدیر مدرسه ای هست که از زبان خودش بیان میشه. مدرسه ، یه مدرسه ابتدایی پسرانه است که مدیریتش با شیرینی ها و تلخی هایی همراهه. برخوردها و تعارض های بین بچه ها و معلم های مدرسه محیط واقعی و طبیعی رو ایجاد میکنه که به راحتی میتونی خودت رو در اون تصور کنی و گاهی خارج شدن از اون فضا خیلی برات سخت میشه. و البته در این میان هم گریزهایی معترضانه به مسائل و مشکلات سیاسی زمان هم زده شده .شاید خوندنش برای دانش آموزان خیلی جالب باشه که بدونن یک مدیر مدرسه چه مشکلاتی داره.زبان کتاب به قدری گرم و صمیمیه که فکر میکنم همه از خوندنش لذت ببرند

متن کوتاهی از کتاب:
" کلاس سوم دم پله ها بود. خبر دار کشیدند و میز ها صدا کرد . دیکته مینوشتند. معلم با همان پاهای باریک مثل فرفره دور کلاس می چرخید و میخواند: سعدی آزاده ای است افتاده . روی دست یکیشان نگاه کردم . مینوشت: آزاده ئیس توفتاده . گذشتیم. معلم کلاس چهار سنگین نشسته بود و تعجب بود که چطور صندلی تحملش میکند "

تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:16 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر

نون نوشتن/ محمود دولت آبادی/نشر چشمه



"اندیشیدن را جدی بگیریم. اندیشیدن. آنچه ما کم داریم مردان و زنانی است که اندیشیدن را جدی گرفته باشند . اندیشیدن باید به مثابه یک کار مهم تلقی شود. اندیشه ورزیدن. 
بند زبان را ببندیم و بال اندیشه بگشاییم . نویسنده نباید فقط در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست  ، اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود. چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند؟"

 اولین فصل کتاب با این جملات آغاز میشه. کتاب گاه نوشته هاییه که استاد دولت آبادی در حین نوشتن کتاب کلیدر در خلوت خودش نوشته. شاید برای عده کثیری از کسانیکه کتاب کلیدر رو خوندن یا قصد دارن بخونن جالب باشه که بدونن این کتاب با چه امید و آرزوهایی نوشته شده و از ما جوونا چی خواسته شده. نویسندگی و نوشتن (حتی برای خود و بدون آشکارا کردنشون)  به قدری زیبا و با ارزش در این کتاب توصیف شده که مصممت میکنه از این به بعد مثل اون نویسنده فکر کنی. فکر میکنم خوندن این کتاب برای کسانیکه دستی به قلم دارن یا دوست دارن بنویسن  خیلی جالب و البته مفید باشه.

تاریخ ارسال: دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:15 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 1 نظر
   1      2   >> صفحات وبلاگ