X
تبلیغات
رایتل

کتابنوشت

کوتاه نوشتهایی درباره کتابهایی که می خوانم

کیمیا خاتون/سعیده قدس/نشر چشمه











اولین چیزی که علاقه مندم  کرد که کیمیا خاتون رو بخونم اسمی که حس اصالت می داد بود،بعد هم رابطه داستان با مولانا  که همیشه کنجکاو بودم تا درباره اش بیشتر بدونم.

راوی داستان کیمیا خاتون ، دختر محمدشاه ایرانی و کراخاتون،است. کیمیا خاتون، داستان زندگیش رو از کودکی لذت بخش و اسرار آمیز خودش در باغ خانه پدری تا زمانیکه وارد حرم مولانا و بعد هم حجله شمس میشه، توصیف میکنه. کیمیا خاتون از اولین روز زندگیش ننگ دختر بودن(از نظر پدرش هم دختر ارزشی نداشت) رو تحمل می کرد و تنها تسکینش گشت و گذار توی باغ بود، اما با ورودش به حرم مولانا وارد دنیای متفاوتی میشه . دنیایی که درش دوستی به نام علاءالدین پیدا میکنه که بعدها عاشق کیمیا میشه .

کرا خاتون،مادر کیمیا خاتون، سالها بعد از مرگ همسرش ،با مولانا، مفتی قونیه،  که مردی اسرار آمیز بود ازدواج میکنه.مولانا در نظر کیمیا خاتون فردی کاملا متفاوت از دیگران و بادیدگاه های جدیده که به عنوان یک شیخ محبوبیت خاصی بین مردم داره و در مجموع شخصیت مثبتی در داستان داره. هرچند به خاطر شمس دست به کارهایی میزنه که شخصیت مثبش رو تاحدی منفی میکنه. 

اما با ورود مرد آفاقی( شمس تبریزی) زندگی این شیخ مردمی و محبوب ، محدود به هم نشینی و مریدی شمس میشه و احوال تمام قونیه رو دگرگون میکنه.

تا اینکه شمس در اولین برخورد با کیمیا خاتون مجذوب نگاهش میشه و احساس میکنه محبوبی رو که سالهاست در جست و جوی اونه در وجود این دخترک کم سن و سال پیدا کرده و اینجا آغاز فصل  تازه ای از زندگی کیمیا خاتونه.

خانم سعیده قدس کتاب رو تقدیم به مادرشون کردند که در شبهای دراز زمستان گلابدره به جای لالایی براشون مثنوی میخواند( این عین عبارت بود). هرچند سعی شده داستان خیلی دور از واقعیتهای تاریخی زندگی افراد نباشه، اما بازهم خالی از تخیل نیست.


"من از همان ایتدا با یاس ها سر و سری داشتم؛ یا شاید آنها با من روز و رازی داشتند. یک جوری یکدیگر را میفهمیم. زود باهم یکپارچه می شویم ....

از مادرم که پرسیدم گفت: شاید برای اینکه تو با آنها به دنیا آمدی، با بهار، میگفت: خوب به یاد دارم وقتی که به دنیا آمدی با اولین نگاه تو را در سبدی از ترکه یاس در کنار بسترم یافتم. به دستور پدرت حجله ای از یاس برای من و تو آراسته بودند. گل ها با رنگهای لطیف و عطر روح افزا تولد تو را از جانب او به من تهنیت می گفتند..."(صفحه 18)



"بارالها... تو خود می دانی تسخیر دل یاغی و کولی صفت ما کار هر کسی نبود و می دانی دل ما با هوس بیگانه است.حکایت من این است که تو را در کیمیا یافتم. به عشق وصل توست که پا در این بیابان پرمغیلان گذاشته ام..."( صفحه 244)

 

این کتاب به خاطر قلم بسیار روان و گیرایی که داره از سال 83 تا به حال 22 بار چاپ شده. از اینکه تابحال اسم خانم قدس رو نشنیده بودم ناراحتم و الان خیلی خوشحالم که تونستم با ایشون آشنا بشم.



تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 09:25 ب.ظ | نویسنده: هاجر سلیمی | چاپ مطلب 6 نظر